11:19 AM پنجشنبه، 7 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هفت
پس از رفتن از کنار تو تویی که به حقیقت در کنارم نبودی دلم برایت تنگ می شود مهربانم !
پس از رفتن از کنار تو دلم می گیرد در غربت نفسهایت دلم می گیرد در غربت نگاههایت در فراق رویت در فراق حرفهایت در هجر تبسم هایت
دلم میگیرد ....
بعد از رفتن از کنار تو پاره دلی که باقی ست در قفس شکسته سینه ام می شکند در دلتنگی برای تو و خرده بالی که مانده است از پرنده خیال خونین می شود در هوای پرواز بر کوی تو و ارزو باتو بودن درمسیری که در هوای تو دیوانه است می ماند برای همیشه .....
و می بینی روزگاری در کوچه های شهر در محله منزویان عشق پرچمی سیاه بر تابوتی نهاده عاشق بر دوش می برند وتو نه از سر عشق به اجبار بر جای می مانی تا کاروان سوگ بگذرند و دیدگانت نه هراسان که اسوده می خوانند :
هوالباقی
و نه انکه پریشان شوی که کهروان گذشته به راه خود ادامه میدهی و با خود زمزمه می کنی نام اشناییست ....
و چه سرگردان میشود روحم همراه باتو تا شاید در پاره های خاطراتت نامی از خود بیابد وچه سرد بر جای می ماند که حتی در خط خورده های خاطراتت هم نبوده است .
تو چه اسوده فردا را اغاز می کنی و فردا ها را بی انکه یادی از ان که بر او هوالباقی خواندی در خاطره هایت داشته باشی و من می روم به گورستانی که حال پس از سالیان دراز مرگ به ان رسیده ام .!
|